از هرچی بوس و شکلاته، متنفرم !
پنج شیش سال بیشتر سن نداشتم که صبح تا شب تو خیابون با بچههای محلمون همبازی بودم.
تابستونا هوا خیلی گرم میشد و بچهها سرِ ظهر تو خونه زیر کولر لم میدادن.
اما من همیشه از خونه دلم میگرفت... انقدی که گرمای سوزانِ سرِ ظهرِ تو کوچه رو به خنکی خونه ترجیح میدادم .
عادتم بود از ظرف روی میز یه مشت شکلات برمیداشتم و میرفتم تو خیابون سر جدول مینشستم و با شکلاتها خودمُ سرگرم میکردم.
خونشون رو به روی خونهی ما بود :)
چند روزی بود که اونم میومد بیرون و همون سمت خیابون میموند فقط نگام میکرد .
یه روز تصمیم گرفتم برم بهش از شکلاتای تو دستم تعارف کنم...
روزای اول با اکراه و انکار، شاید یکی دوتا شکلات بر میداشت
اما بعد کم کم باهم صمیمی شدیم و میدیدم که سرِ ظهرا به هوای شکلاتای من جلوتر اومده رو جدول نشسته !
اون موقع جفتمون بچه بودیم... از عشق هیچی نمیفهمیدیم.
تقریبا جفتمون به این برنامه عادت کرده بودیم.
یه روز تصمیم گرفتم یه جوری بهش بفهمونم که نباید فکر کنه هروقت بخواد، میتونه بیاد شکلات بگیره !
وقتی دستشُ بلند کرد تا از شکلاتا برداره،
دستمُ مشت کردم و گفتم:
چرا من فقط باید واسه تو شکلات بیارم؟
تو چرا هیچی برا من نمیاری ؟
یکم اخم کرد و گفت: مامانم نمیذاره از خونه چیزی بیارم بیرون...
یکم مکث کرد و بعد ادامه داد: اما میتونم به جاش بوست کنم! :|
راستش اولش خودمم تعجب کرده بودم... اما بعد گفتم: فکر بدیم نیست! :)
اون زمان ما بچه بودیم... نه میدونستیم عشق چیه، نه میدونستیم هوس چیه.
واسه همینم هر روز اینکارو تکرار میکردیم. من واسه اون شکلات میاوُردم و اونم بوسم میکرد !
اینکار همینطوری تکرار میشد و ما بزرگتر میشدیم...
خوب یادمه که تا سیزده چهارده سالگی هم ادامه داشت...
اونوقت بود که تازه جفتمون فهمیدیم چرا وقتایی که مامانامون مارو میدیدن، بهمون توپ و تشر میزدن که اینکار زشته !
یواش یواش بوس کردناش کم شد. روزای اومدنش تک و توک شد.
یه روز که دلم بدجوری واسش تنگ شده بود و یه مشت شکلات برداشته بودم و اومده بودم جلو در،
دیدم یه کامیون اسباب و اثاثیهشونُ بار زده داره حرکت میکنه.
منو دید، بهم خیره شد...
اما دیگه حتی خجالت میکشید بیاد جلو شکلات برداره٬ چه برسه به اینکه بخواد بوسم کنه!
اگه من میدونستم اون آخرین باریه که میبینمش،
خجالت و غرور جونیمُ میذاشتم کنارو پشت کامیون میدویدم و داد میزدم که وایسته...
حق نداره تموم روزای پاک بچگیمُ با خودش ببره!
اگه من میدونستم اون آخرین باریه که میبینمش،
خجالت و غرور جونیمُ میذاشتم کنار و میرفتم التماسش میکردم که نره...
اما جوونی کردم و با خودم گفتم: دنیا انقد کوچیکه که اگه قسمت باشه بازم همدیگرو میبینیم!
و اونوقت بهش میگم که چقدر دلم برای بوساش تنگ شده... چقدر دوسِش دارم...
اونا از محلمون رفتن و هزار مشت شکلات تو مشتهای من زیر آفتاب سوزان آب شد.
اونا از محلمون رفتن و من تازه فهمیدم بوسای بچگی طعم عشق میداد...
شکلات ها بهونه بود.
#حامد_رجب_پور
با اندکی تصرف توسط اینجانب :|
برچسب:
نویسنده: کسری قنبری